X
تبلیغات
رخت خواب را پاره کن ،برهنگی را ببوس ...
وقتی پر زدن با پرپر زدن از عرش تا فرش فرق میکند...
من حاشیه نویس کتاب پر حادثه ی سرنوشتم ...

مرا دریاب خواننده ی بعدهای پاورقی هایم ....

بفهم اگر کمر خم نکردم زیر سنگینی بار متن های پر درد این کتاب ....

کمر خم نکردم ولی ....

بفهم حالم را خواننده ی بعدهای پاورقی هایم .....


"آسپاسیا" 



+ تاريخ چهارشنبه 1392/02/25ساعت 23:21 نويسنده آسپاسیا |

یک سال دیگر هم گذشت و بهترین ها اتفاق افتاد 

شکر خدای مهربانم بخاطر تمام معجزه هایت 

آرزو میکنم هر سال بهتر و شاد تر از سال قبل باشد و تمام بیماران به بهبودی کامل برسند .....

می شمارم روزها را تا برای اولین بار در کنار عزیزترینم سال نو را شروع کنم ....

"آسپاسیا"


+ تاريخ شنبه 1391/12/26ساعت 16:8 نويسنده آسپاسیا |
زن بودن در سرزمین من یعنی خیلی حس های جورواجور که شاید همه از درد و محدودیت های بی پایان وپوشش و خون ریزی ماهیانه با درد زیاد و بله قربان گفتن به خواسته های مردی باشد که عهد بسته ای با او زندگی کنی و تعهد داده ای در برابر همه چیز به او ....ولی من این حس ها را خیلی ناچیز میبینم در برابر لطافت نگاه اویی که با عشق خودت را تسلیم میکنی در آغوشش و چشمانت را میبندی تا هر چه خواست بگوید و هر کار که خواست ....من حس های زنانگی را دوست دارم ....دوست دارم وقتی کنارم مینشینی و به رانندگی ام غر میزنی و فحش میدهی به تمام ماشین هایی که سر راه من سبز میشوند ....من تمام این حس ها را  دوست دارم ...وقت هایی که بی حوصله ام و تنها تو هستی که میدانی باید با خصوصیات اخلاقی گهم چطور تا کنی تا بعد از ساعت ها تلاش شاید خنده ای کنج لبانم بنشانی ....

اصلا من میپرستم تمام لحظاتی را که خسته از سر کار به خانه می آیی و من همچون پروانه به دور شمع مهربان وجودت بچرخم و تمام خواسته هایت را برایت فراهم کنم ....اصلا دلم میخواهد جوراب هایت را هم خودم از پاهایت در بیاورم و پاهای از صبح در کفش مانده ات را ببوسم و با شیطنت نگاهت کنم و چشمکی بزنم و برم تا با میوه و چای دوباره برگردم ....

واقعا فکر میکنم چشیدن این حس های زیبا لیاقت میخواهد که وقتی لایقش میشوی که آن غرور لعنتی ات را در برابر کسی که دوستش داری بشکنی و آن وقت است که تازه میفهمی این زندگی خیلی زیبا تر از آنی است که در کتاب ها خوانده ای و یا در جمع دوستانت تعریفش را چشیده ای .....

آنوقت است که دلت باران میخواهد که بروی زیرش و صورتت را تا جایی که میتوانی رو به اسمان کنی و بلند فریاد بزنی عاشششقتم  ای زندگی .....

همین ...به خدا همین حس های کوچک میشوند بهترین و زیباترین لحظه های زندگی ات ....

باور نداری ؟؟؟!!!!! 

فقط یک روز امتحان کن ....سخت نیست :)

"آسپاسیا"

+ تاريخ دوشنبه 1391/12/21ساعت 15:47 نويسنده آسپاسیا |

گاهی خیال میکنی دسته ای موریانه به جان روزهایت افتاده اند و

میخورند و میبلعند و فرومیریزند .....

و هر روز تو می مانی و 

چشم اندازی از خاطرات خوب و بدٍ دیروزهایت ....

می فهمی چه میگویم رفیق؟؟؟؟....


"آسپاسیا"

+ تاريخ یکشنبه 1391/12/06ساعت 17:20 نويسنده آسپاسیا |

دلم تنگ شد ...برای تمام لحظاتی که گذشته اند و ازارم دادند و حتی یک نفس آرام را از من دریغ کرده اند ....دلم تنگ شد ....برای تمام آن روزها ...لحظه ها ...ثانیه ها ....پشتم میلرزد وقتی فکر میکنم به آن روزهای سخت ...خیلی خیلی سخت ...میدانی دل تنگی چیست ؟ ...همه ما میدانیم ...پس توضیح نمیخواهد شاید تنها کلمه ای باشد که تماممان یک جور ...یک رنگ ...معنایش میکنیم و از اعماق وجود گاهی حسش ....امروز از آن روزهاست که بدون پس و پیش کردن کلمات فقط می نویسم ...پنجره را باز میکنم ...بوی باران مستم میکند ...پنجره را باز میگذارم و می نویسم و زندگی میکنم با قطره های بارانی که روی صورتم میلغزند ....میدانی ...یک وقت هایی دلم میخواهد فقط بنشینم و فکر کنم ...حتی به زیر پایی های گِلی اتوموبیل پدر ...دلم میخواهد کسی صدایم نزند...حتی وسایل اتق هم ترق و تروق نکنند ...همه چیز ساکت باشد تا من فکر کنم ....تا آرام نفس عمیق بکشم و فکر کنم .... من از این زندگی ...از این هوا ....از این خدا ....هیچ نمیخواهم بجز این که این لحظات بگذارند در خودم حل شوم ...می فهمی چه میگویم ؟ درکم میکنی ؟ این لحظات برای تو هم تکراریست؟ ...هر چه هست زیباست ؟ همیشه ...هر وقت ....هرکجا ...آخر فکرها ..راه ها ..لبخندها ...گریه ها ....ختم به تو میشود ...شاید الان هم که این اراجیف را مینویسم دلم برای تو تنگ شده ....خودت میدانی آرامش زندگی یک نفر بودن چه شکوهی دارد؟ میدانی نفس کشیدن یک نفر به هوای تو چه غروری دارد؟ نمیدانی ...شاید هم بدانی  نمیدانم .....

روزهای زیباییست ...میستایم خدایم را برای تمام انرژی های مطلق مثبتی که در حوالی ام پراکنده است ....

دوستتان دارم دوستان پر محبتم و سپاسگزارتان هستم ...بابت بی معرفتی هایم پوزش.

"آسپاسیا"

+ تاريخ چهارشنبه 1391/11/25ساعت 11:6 نويسنده آسپاسیا |

گاهی دلم میخواهد چشم هایم را آرام ببندم ...

و از اعماق وجودم فقط بگویم

شُکر 


" آسپاسیا"

+ تاريخ چهارشنبه 1391/10/27ساعت 23:34 نويسنده آسپاسیا |
 گاهی می شد آنقدر دلتنگ میشدم ، بی تاب میشدم ...که اشک امانم را میبرید و ثانیه هایم پر میشد از هق هق هایی که گوش آسمان را هم کر میکرد ....دلم میخواست نامت را فریاد بزنم تا شاید کمی دلم ارام گیرد و هیچ کس نگوید این نام کیست و چرا با این همه درد و دلتنگی صدایش میزنی ... محرم تمام لحظاتم بالش قرمزی از جنس پر بود که میبلعید اشک ها و درد ها و غم هایم را و دم نمیزد و هیچ گاه شکایتی نکرد ...گذشت ...روزها ...ماه ها ...سال ها... تا این روز ها رسید روزهایی خوش ...که تو هستی ...کنارم ..در آغوشم نفس میکشی ...و تا صبح گرمای نفس هایت خواب را برایم شیرین میکند ...آنقدر شیرین که در روزهایی که نیستی هم طعمش را در دهانم مزه مزه میکنم تا دوباره برگردی ... من این روزها نامت را از اعماق وجودم بلند صدا میزنم ...نه تنها من که تمام آدم هایی که روزی میگفتند غیر ممکن است حضورت برای من باشد هم با لذت ...بلند ...رسا ...شیرین ...صدایت میزنند ...و قند در دلم آب میکنند ...

معبودم میستایمت ...چون معجزه های این زندگی را کم ندیدم و کم حس نکردم ...سپاس که حرف هایم را میشنوی ای انرژی مطلق ...

"آسپاسیا"

+ تاريخ چهارشنبه 1391/10/20ساعت 12:21 نويسنده آسپاسیا |
گاهی آدم هایی را میبینی

که در برابر کوچکی دنیا

و

کوتاهی فکرشان

هیچ راهی نداری

بجز یک سکوت عمیق

و

لبخندی تلخ

 

"آسپاسیا"

 

+ تاريخ جمعه 1391/10/08ساعت 23:15 نويسنده آسپاسیا |

 

یلدا و تولدت مبارک آسپاسیا.....

+ تاريخ جمعه 1391/10/01ساعت 16:35 نويسنده آسپاسیا |

گاهی می ترسم با تمام تازگی ام برایت تمام شوم 

و آنوقت تو می مانی و یک دنیا خالی از من

و من می مانم و یک ترس بی نهایت که پا در دنیای واقعیت گذاشته ...


" این روزهای یک آسپاسیای عاشق "

+ تاريخ جمعه 1391/09/17ساعت 23:37 نويسنده آسپاسیا |
این طور بازی کردن که قبول نیست ...

من بخندم ...

تو بخندی ...

انگشت هایمان از عسل لبریز باشد

و در دهان هم فرو کنیم ...

بگذار ورق برگردد ...

آن روی یکدیگر را هم ببینیم ...

آنوقت اگر کندو کندو عسل به خورد هم دادیم

قبول است ...

بازی را هر دو برده ایم

و روی این زندگی را کم کرده ایم ....

بگذار آن روی هم را ببینیم ...بعد ...!!!!!

 

"آسپاسیا"

+ تاريخ یکشنبه 1391/09/05ساعت 22:15 نويسنده آسپاسیا |
گاه گاهی

گوشه چشمی به من ِ غم زده ی کنج قفس هم بنداز...

تا که آرام بگیرد شاید ...

این تپش های دل ِ بی تابم...

من از این نرده های زمهریر ِ آهنین بیزارم ....

 

" آسپاسیا"

+ تاريخ چهارشنبه 1391/08/24ساعت 19:55 نويسنده آسپاسیا |

این مو شکافی ها تو را به هیچ کجا نمیرساند

بجز یک قیچی تیز دست طرف دادن و

کوتاه شدن تمام موهایت

بخاطر دو شاخه شدنشان

آن هم با دست های خودت ....

 

" آسپاسیا "

+ تاريخ شنبه 1391/08/13ساعت 13:1 نويسنده آسپاسیا |
درود بر تمام خوانندگانم که همیشه برای بنده حقیر کامنت هایی سرشار از محبت ودلگرمی میگذارند و انهایی که به هر دلیلی در سکوت می ایند میخوانند و در سکوت می روند. امروز نظری از همه میخواهم لطفن پاسخ سوالم را بدون تمجیدهای رایج بدهید : نوشته های من برای خودم که نویسنده ی انها هستم پرمعناست وحس درونی ام را بیان میکند برای شما خواننده ام چطور ؟ شما منظور وحس من را واضح درک میکنین؟ بیزارم از نوشته هایی که مثلن برای ادبی تر شدن ویا به شعر نزدیک شدن سخت ونامفهوم بیان میشود. دوستان گلم میخواهم از نظراتتان برای بهتر نوشتنم استفاده کنم لطفا این هدیه ی ارزشمند را از اسپاسیا دریغ نفرمایین ...


+ پرشان - عرفان - عسل - نیکا - as - ... و چند نفر دیگر از دوستانم که برایم کامنت خصوصی گذاشته اند اجازه میدهید عمومی اش کنم چون کامنت های این پست تایید شده .

+ تاريخ چهارشنبه 1391/08/03ساعت 10:55 نويسنده آسپاسیا |
 

تا به حال شده پاییز باشد ...

خزان باشد ...

برگریزان و باد های سرد باشد ...

ولی در دلت شکوفه های بهاری جوانه بزنند

و تمام فضای خانه ی دلت را

 آغشته ی رایحه ی ملیحشان کنند؟؟؟

زیباست ...

خیلی این حس زیباست ...

و من امروز دچار بودم به این حس..

و دلم امروز سالی تحوبل کرد و

بهاری را شروع کرد ...

زیباتر از هر بهار دیگری ...

شکر خدایم را

که صدایم را انقدر واضح میشنود

و پاسخ میدهد با بهترین هدایا ...

آهای ای دل بیتاب....

نوروزت مبارک ......................

 

"آسپاسیا"

+ تاريخ سه شنبه 1391/08/02ساعت 15:10 نويسنده آسپاسیا |
 

خاجه ی حرمسرا هم که باشی

کم می آوری

در برابر دلی که زیباست

نگاهی که مهربان است

نیتی که برای همه خیر است

آنوقت است که

دل میدهی به آن دل ِ کم یاب ونگاه ِ نایاب

خاجه ی حرمسرا هم که باشی

میتوانی دل در گرو مهر خاتونی بگذاری

و بی هوس ٬بی مهابا عاشقی کنی...

بدون اماده کردن اتاق مخصوص

برای کام گرفتن از او ...

"آسپاسیا"

+ جوانه ی عزیزم ...آقای نویسنده ی محترم و عزیز میستایم حضورتان را و تمام محبت ها و مهربانی هایتان را ...و سپاسگزار تمام عزیزانم هستم که بی دریغ به من لطف دارند ...دست بوس شما آسپاسیا

+ تاريخ دوشنبه 1391/08/01ساعت 11:57 نويسنده آسپاسیا |


خوشبختی همین جاست ...

نگاه کن ...

دقیق نگاه کن ...

کنار تو ..


راه دور نرو ...همین جا ..


فقط کافیست نگاهی در ایینه ای قدی بیاندازی ...


و آنوقت میبینی خوشبختی را ...

کنارت ...

در تمام نفس هایت ...


"آسپاسیا"

+ تاريخ شنبه 1391/07/29ساعت 11:35 نويسنده آسپاسیا |
 

سخت نگیر ...

برای تحویل دادن یک لبخند به غریبه ای در خیابان ...

برای کاشتن بوسه ای گرم بر گونه ی اویی که انگار قهر است و روی برمیگرداند از تو ...

برای نفسی عمیق کشیدن در هوای ابری این روزها و یک شکر از اعماق وجودت ...

برای بخشیدن حرف هایی که میگزد تمام روح و جانت را و زخم میکند و گاهی مسموم افکارت را ...

برای خورد کردن غرورت زیر پاهایت به بهای لبخند اویی که دوستش داری ...

برای همه ی این زندگی و اتفاقاتش سخت نگیر ...

ببخش ...کر شو ...کور شو ...لال شو ...بگذر ...

ولی سخت نگیر و دلت را یخبندان احساس مکن ...

این روزها خودت باید دنیایت را آنجور که دوست داری بسازی

از هیچکس هیچ توقعی نداشته باش ...

هیچ کس وقت ندارد تا به تو واحساست فکر کند و

دل بسوزاند برایت ...

تو سخت نگیر و بخند ...

همچون دیوانه ها بخند ...

ولی بخند ...

 

" آسپاسیا "

+ تاريخ سه شنبه 1391/07/25ساعت 12:58 نويسنده آسپاسیا |
 

هر صبح تمامِ خاطراتت را

مشت مشت به خورد این "من" می دهم ...

تا شاید مُسکنی شود

برای قلب بی تابم ...

و باز فردای دیگری و

مشت های خاطراتی دیگر ...

 

"آسپاسیا"

+عزیزم من تازه پروفایلم به روز شده شاید منظور شما "دوست خوب "م حدودا یک ماه پیش باشد . شما به من بی دریغ لطف دارین . کاش میشناختمتان و یا آدرسی برایم میگذاشتین .

+ تاريخ شنبه 1391/07/22ساعت 12:40 نويسنده آسپاسیا |
 

فرض کنیم مچم را بگیری

و مشتم را باز کنی ...

فکر میکنی چه نصیبت خواهد شد

بجز یک مشت از نفس هایت

و هشتاد و یکی که

یکش کشیده شده تا زیر انگشت اشاره ام

و راه خوشبختی ام را نشان میدهد

با تو ...

 

"آسپاسیا"

 + دلم میخواهد ساعت ها این باران ادامه داشته باشد و من پنجره را باز کنم و لب بگیرم از تک تک قطره های باران ...من عاشق این هوا ...این باران ...این ابر ...این رعد و برق هستم ...

+ تاريخ چهارشنبه 1391/07/19ساعت 11:2 نويسنده آسپاسیا |